انشا الله به زودی :
به تعداد زیادی ویراستار و تایپیست برای تبدیل (عج) به (ع) احتیاج داریم
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 29 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
با سلام مشغول ساخت یه وب سایت شخصی هستم خوشحال میشم نظر بدید اینم آدرسش www.ahsas.ir
نظرات() | نوشته: شاعر | سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
ادامه
از پست قبلی
و
اینجا مکه است همانجایی که حرم امن الهی نام دارد همانجایی که هیچ غیر مسلمانی حتی
از اهل کتاب اجازه ورود به آن را ندارد همانجایی که مسلمین هم باید محرم شده و بعد
وارد گردند
اولین
چیزی که در بدو ورود توجه ما را به خودش جلب میکند برج ساعت است همان برج شیطانی
واقعا
نمیدانم این آل سعود (لعنت خدا بر آنها) با چه توجیهی یک همچین سازه ای را در کنار
شریف ترین مکان در روی زمین بنا کرده اند؟ آنهم با اینهمه نماد شیطانی که در آن به
کار رفته است
راهی
هتل شدیم ، قرار بود به محض رسیدن به مکه از خنکی شب استفاده کرده و به انجام
اعمال بپردازیم اما به لحاظ خرابی یکی از اتوبوسها و دیر رسیدن بچه ها و نزدیکی
نماز صبح عملی نشد
نماز
صبح را در هتل خوانده و راهی مسجد الحرام شدیم ، دل توی دلمان نبود واقعاً لحظه
سختی است لحظه اولین دیدار کعبه
انشا
الله خدا به همگی قسمت کند احساس آن لحظه با هیچ زمان دیگری قابل مقایسه نیست ...
پس
از شنیدن آخرین راهنمایی های روحانی کاروان در پشت مسجد الحرام به سمت داخل حرکت
کردیم همگی سرها پایین و در انتظار پیام روحانی کاروان
وای
خدای من عجب لحظه ای بود آن دم که خود را مقابل بیت محبوب یافتیم بلادرنگ به سجده
افتادیم ، سجده شکر
آن
لحظه دل آدم چند جور میشد از یک طرف شاکر بودیم که خداوند یک چنین نعمتی بر ما
ارزانی داشته و از طرف دیگر نگران ، نگران اینکه مبادا منادی ندا دهد " لا لبیک ارجعی ...
" به زبان خودمان نگران بودیم مصداق این شعر قرار بگیریم که " به طواف کعبه رفتم به
حرم رهم ندادند که برون در چه
کردی که درون خانه آیی ... " 
ادامه
دارد
نظرات() | نوشته: شاعر | یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
ادامه
از پست قبلی
بی
بی جان چند روز قبل از شهادت شما تا شام غریبان غربتتان آنقدر مبهوت مصیبت عزای
شما بودیم که شاید کمی از فرزندان دلبندتان که غریبانه در گوشه ای از بقیه آرام
گرفته اند غافل شدیم
از
فردای شهادت شما در آن دو سه روزه باقی مانده از سفرمان در مدینه سعی کردیم هر روز
خدمت ایشان برسیم تا هم عرض تسلیتی داشته باشیم و هم از دقایق باقیمانده کمال
استفاده را بنماییم
با
اینکه ظلم وارد شده در حق اولادتان جای بسیاری مجالس عزاداری و روضه را دارد اما هر
انسانی که چشمم به آن چهار قبر شریف بیافتد اگر کمی تامل بنماید بدون نیاز به هیچ
روضه و ذکر مصیبتی آتش خواهد گرفت
امام
حسن مجتبی-امام سجاد- امام محمد باقر – امام جعفر صادق (علیهما السلام) دل ما با دیدن این
صحنه دو جا رفت : یکی کربلا بود " چه حرمی داره حسین
ولی ببین آقام حرم نداره ... " و یکی دیگر مشهد
الرضا " قربون
کبوترای حرمت امام رضا ... "
به
هر حال چند روز مدینه تمام شد و بار سفر بسته و راهی مکه شدیم...
یادش
به خیر حلقه های قرآنی در حرم رسول خدا که چشم دشمنان را کور میکرد
یادش
بخیر شبکه بلوتوث بچه ها در مسجد النبی که خطبه عربی آقا به همراه عکس ایشان را
ارسال میکردند
یادش
به خیر مسجد شیعیان
یادش
به خیر ...
ادامه
دارد
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 22 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
ادامه
از پست قبلی
دکتر
مستقر در هتل تعجب کرده بود می گفت چرا شما همگی یکجور بیمار شدید؟ بنده خدا
نمیدانست چه میگذرد بر این کاروان . با تزریق دگزا کمی راه گلویمان باز شد
یاد ماجرای
نفرین تان افتادم .- بعد از آن که علی (ع) را دست بسته بردند. بعد از آن که دست
حسنین را گرفتید و رفتید سر مزار رسول الله(ص). رفتید که با این دل مهربانتان
اهالی مدینه را نفرین کنید. رفتید که گیسوانتان را پریشان کنید. گریبان چاک کنید.
درست بعد از آن که سلمان آمد و گفت که امام تان گفته که نه! که نفرین نه! و شما مثل یک موج
بلند خشمگین که یکباره فرو می ریزد٬ خاموش شدید...همان موقع که " علی" تان داشت تنها و مظلوم از در مسجد مدینه بیرون می رفت و تنهایی اش شده بود قدر دو دنیای خدا. این حرفهایتان را که می
خوانم...با خودم می گویم اگر شما توی آن لحظه های علی(ع) نبودید٬ چه می شد؟ چه بر سر امیرمومنان جهان می آمد؟ بعد هی از خودم می پرسم شما با آن همه بی قراری که
تا پای نفرینتان برده بود، چگونه توانستید دوباره سرپا بایستید و آرام شوید ؟ که خدا میداند اگر
نفرین میکردید چه بر سر مدینه می آمد ...
بی
بی جان آن رفیقمان را یادتان هست ؟ همو که به خاطر تلاوت قرآن در مسجد النبی چند
ساعتی بازداشت شد انصافاً عجب صوت دلنشینی هم داشت 
شب
شام غریبانتان داشتیم از پشت دیوارهای بقیع بر میگشتیم که در وسط حیاط حرم دیدیمش
بعد از سلام و علیک خواهش کردیم چند آیه ای برایمان بخواند بنده خدا را حسابی
ترسانده بودند میگفت اگر این بار بگیرندم دیگر بهم ویزا نمیدهند و ... بلاخره با اصرار بچه ها و مسئول کاروان و همان پوشش همیشگی که مخصوص کاروان ما بود او را
در میان گرفتیم و او شروع کرد: ای وای " بسم الله الرحمن الرحیم إِنَّا أَعْطَیْنَاكَ
الْكَوْثَرَ... " ناله مان بلند شد خدایا این دیگر چطور فاطمیه ای است آخر
چرا نمی گذارند در حرم پدری برای یگانه دخترش کسی اشکی بریزد آنهم اینچنین پدری و
اینچنین دختری. چند دقیقه ای از حضورش فیض بردیم موقع خداحافظی پرسیدم فلانی
ماجرای دستگیری ات چه بود و او گفت ، گفت و آتشی بر دلم زد که هنوز هم موقع مرورش
بدنم میلرزد اوج فاجعه به نظر من اینجا بود واقعاً هیچ واژه ای در ذهنم برای بیان
این صحنه ای که شنیدم وجود ندارد واژه هایی چون غربت و مظلومیت هم نمی توانند حق این
صحنه را اداکنند . اینچنین گفت : " امروز (روز شهادت ) داشتم از بقیع برمیگشتم ناگهان در حیاط حرم
نبوی دیدم کسی دارد چیزی پخش میکند جلو رفتم انگار جعبه شیرینی بود بله خودش است
دارند شیرینی پخش میکنند اما به چه مناسبتی ؟ نه شب جمعه است ، نه موقع افطار، اهل
خیرات هم که نیستند به ناچار سوال کردم :اخوی شیرینی برای چیست ؟ و جواب داد به
مناسبت ... " یا صاحب الزمان فریاااااااااااااد کاش کر میشدم و نمی شنیدم
آخر ای پست فطرتان بی
مروت این چه کینه ای است که بعد از 1400 سال هنوز هم پا بر جاست . یا رسول الله
شما چطور تاب می آورید دیدن این صحنه هارا امروز که حتی آسمان هم محزون است ... الله
اکبر الله اکبر الله اکبر
بنده خدا بعد از این صحنه به داخل حرم رفته بود
و با صدای بلند شروع به تلاوت قرآن کرده بود به خاطر صوت زیبایش جمعیت کثیری از
اعراب دورش جمع شده بودند که پس از چند دقیقه دستگیر و بعد از چند ساعت هم آزاد
شد.
بهت زده به هتل
برگشتم
ادامه دارد...
نظرات() | نوشته: شاعر | سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
ادامه
از پست قبلی
-ای
وای از مدینه- نمیدانم شاید شما هم این جمله را فرموده باشید اما این جمله در آن
روز (روز شهادت) واقعاً مصداق داشت حتماً خاطرتان هست آن روز آسمان مدینه غم می
بارید گرد و غبار شدیدی که از شب قبل شروع شده بود تمام آسمان را گرفته بود انگار
آسمان هم میخواست یک چیزهایی را به این مردم ناسپاس بفهماند اما افسوس ...
واقعا
ً نمیدانم ماجرای آنروز را چطور باید بیان کنم ؟ ما پیش خودمان می گفتیم حتماً روز
شهادت یک تغییراتی در فضا ایجاد می شود بلاخره شهادت دختر رسول خداست مگر ایشان
چند فرزند به یادگار گذاشتند؟ مگر نفرمودند فاطمه پاره تن من است؟ مگر چهل شب در
پشت درب خانه او عبادت نمیکردند؟ و هزار تا
مگر دیگر...
اما
امان از این همه غربت واقعاً مفهوم واژه غربت برایمان ملموس شده بود بعد از نماز
صبح راهی بقیع شدیم با پاهایی لرزان تر از هر روز و چشمانی نمناک. نمیدانستیم
ابتدا باید به پدرتان تسلیت بگوییم یا به فرزندانتان ، باید برای غربت چهار
دلبندتان گریه کنیم یا با آنها هم ناله شده و در فراق شما بسوزیم آخر هر سال در
ایران این چند شبانه روز مراسماتی داشتیم و خودی سبک میکردیم اما در آن فضای خفقان
همگی بغض کرده بودند یک چیزی راه حلقمان را بسته بود وقتی مدیر کاروان میگفت آستین
به دهان بگیرید و گریه کنید یکباره یاد آن شب می افتادیم ، همان شبی که آن چند نفر
شما را تشییع میکردند نمیدانم آنها آن شب چطور تاب آوردند ... 
وارد
بقیع شدیم از همان بدو ورود توجه همه به ما جلب شده بود مدیر کاروان بچه ها را به
سمت قسمتهای خلوت هدایت کرد و شروع کردیم به خواندن زیارتنامه البته با صدای کم و
چسبیده به هم به طوری که معلوم نبود چه کسی دارد می خواند . وای خدای من عجب تشییع
جنازه ای شد بعد از زیارتنامه مداحی ها شروع شد البته آن هم با پوشش و اضطراب
البته خوداتان واقفید هیچ ترسی در دل کسی نبود اگر مجال بود دوست داشتیم تمام آنها
را به آتش بکشیم ...
اما
زیاد نمیتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم بعضی جاهای روضه ناله ها به آسمان میرفت
کم کم شرطه ها حساس شدند: حاجی حرک- رو- لا ابکی – کتاب ببند و
... به سمت خروج از بقیع رفتیم . یک صحنه خیلی دلمان را آتش زد اگر اجازه بدهید
بازگو کنم : شنیده بودیم بعد ازآن واقعه تلخ در کوچه های مدینه به اشکهای آن یار
غریبتان میخندیدند از کوچه که رد میشد پچ پچ میکردند : او را میبینی همان است که
همسرش را کتک زدیم ...
ای وای از دل علی – دلم آتش میگیرد برای دنیایتان
... دنیای دو نفره غمگینتان که علی (ع) به جز شما و شما به جز علی کسی را نداشتید – هر چند این ماجرا اوج فاجعه
نبود (که انشاالله اوجش را هم خواهم گفت ) اما خیلی دلمان سوخت آن هنگامی که در
آستانه بقیع آن نامرد مردم وقتی نمیتوانستند بچه ها را ساکت کنند چند نفری جلویمان
ایستادند و هر و هر به ما میخندیدند گلویمان بسته شده بود از بقیع که خارج می شدیم
چشممان به بیت الاحزان شما افتاد هنوز هم پس از 1400 سال نگاه به آن چند تکه سنگ آتش میزد این دلها را . یا رسول الله چه کردند و چه می کنند این امت بعد از شما ؟ واقعاً به جز فرج فرزند دلبندتان هیچ امیدی نداشتیم تازه داشتیم معنی دعای فرج را میفهمیدیم ...
ادامه دارد...
نظرات() | نوشته: شاعر | دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
در بدو ورود به مدینه به زیارت پدرتان شتافتیم انگار شما اصلاً هیچوقت در این
شهر نبوده اید دریغ از کوچکترین پرده یا پارچه مشکی حالا مجلس و روضه و ... به
کنار امان از این همه غربت
به رسم ادب خواستیم اذن دخول بخوانیم و خدمت پدرتان برسیم . گوشه ای ایستادیم
و آرام شروع کردیم تا به اینجا رسیدیم - یَا أَیُّهَا الَّذِینَ
آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَن یُؤْذَنَ لَكُمْ- دیگر نمی
شد ادامه داد به خدا آنها اجازه نگرفته بودند ...
کم کم داشتیم در حرم
قدم میزدیم که متفرقمان کردند به ما میگفتند مشرک!!
زیارتنامه را رها
کردیم اما دست بردار نبودند اصلاً چشم دیدن دوستدارن شما را ندارند
شاید باورش برای بقیه
مشکل باشد که ما در حرم پدرتان که بهترین خلق خداوند است حتی اجازه صلوات فرستادن
را هم نداشتیم
راهی کوچه بنی هاشم
شدیم البته کوچه که چه عرض کنم چند ستون در صحن حرم بود که گفتند مکان قبلی کوچه
است

هرچند به ظاهر این
ستونها با بقیه ستونها فرقی نداشت اما برای ما که میدانستیم چه در بین آنها گذشته
است حال غریبی داشت ای کاش این ستونها خودشان میتوانستند شهادت بدهند آنچه را که
دیده بودند . اینجا هم نگذاشتند بمانیم به ناچار تکی تکی در گوشه و کنار در حال
خودمان فرو رفتیم
بلاخره صبح شد و بعد
از نماز صبح راهی بقیع شدیم –خودتان که میدانید فقط یک ساعت بعد از نماز صبح و یک ساعت عصر دربهای
بقیع باز میشود –
حال عجیبی داشتیم در
صحن حرم جمع شدیم و حرکت کردیم اما مگر پاهایمان یاری می کردند ؟ بچه ها همدیگر را
حمل میکردند گریه امان نمیداد کار از دست همه خارج بود بیچاره روحانی و مسئول
کاروان از یک طرف خودشان اشک می ریختند و از یک طرف بچه ها را قسم میدادند که ساکت
شوند اما دست ما نبود
مگر می شود در آستانه
بقیع قرار گرفت و نسوخت؟
مگر می شود در ایام
شهادت یک مادر به دیدار فرزندانش رفت و ساکت بود؟
نا خوداگاه زمزمه ای
شروع شد : یه بقیعه یه مدینه یه امامی که حرم نداره ...
مسئول کاروان مرتب
درخواست میکرد : بچه ها گوشه لباستون رو بزارید دهنتون ، شما را به خدا یواش تر ،
نزدیک هم حرکت کنید ، صدای گریه تون بلند نشه و ...
ادامه دارد ...
نظرات() | نوشته: شاعر | دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
به مدینه که وارد می شوم یکباره غم تمام
وجودم را میگیرد هر طرف را که نگاه میکنم بوی شما را می دهد هرچند هیچ نامی از
شما پیدا نیست و هرچند ایام شهادت شماست .نمیدانم از کجا باید شروع کنم سراییدن
مرثیه آن چند روزی را که مهمان شما و پدرتان و فرزندانتان و البته خدایتان بودم
کار مشکلی است البته خودتان میدانید این چند روز چه ها بر ما گذشت ...
اصلاً انگار مخصوصا ما را در این ایام آوردید
تا یک چیزهایی را با دلمان بفهمیم و با تمام وجودمان احساس کنیم
چیزهایی را که تا آن روز فقط شنیده بودیم و
یا شاید فکر میکردیم افسانه است یا ...
کلماتی که از این به بعد در ذهن ما مفهوم
دیگری خواهند داشت مانند: گریه – خنده –غربت – خفقان – خاک – کج فهمی و ...
خودتان واقفید کدام مسائل را می گویم ولی با
اجازه تان می خواهم برخیش را مرور کنم آخر هر کسی این روزها به دیدار مان می آید
اول از شما و شهرتان میپرسد و ایام شهادتان

ادامه دارد ...
نظرات() | نوشته: شاعر | یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
|
برگشتم
به یاری خدا تصمیم دارم بخشهایی از سفر رو در چند پست روی وبلاگ بزارم شاید کمی ...
دوست داشتید بخوانید اما آرام و با تامل و با تجسم
منتظر باشید
نظرات() | نوشته: شاعر | شنبه 16 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
خداحافظ ...
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 1 اردیبهشت 1391 | ادامه مطلب...
|
|
فهمیده ام
عصرهای جمعه
آدم دلش کنار قبر مادرش خیلی آرام می شود!
نظرات() | نوشته: شاعر | پنجشنبه 24 فروردین 1391 | ادامه مطلب...
|
|
با عرض
سلام
نمیدانم چه جوری شد ولی گویا قراره به زودی عازم سفری بشم
لذا از همه دوستان تقاضا دارم هر گونه حقی که احساس می کنند بر
گردن بنده دارند به هر نوعی که مایلند(نظرات - اس ام اس - تلفن و ... ) به بنده
منتقل کنند تا انشا الله جبران نمایم
در ضمن از همگی تقاضای حلالیت دارم
اگر غیبتی کرده ام یا باعث رنجش کسی
شدم لطفا حلال کنید یا اطلاع بدید تا شاید بتوانم رضایتتون رو جلب
کنم
التماس دعا یا حق
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 18 فروردین 1391 | ادامه مطلب...
|
|
این روزها مثل دیوانه ها
به در و دیوار
خیره می شوم....
نظرات() | نوشته: شاعر | سه شنبه 15 فروردین 1391 | ادامه مطلب...
|
|
بوی آتش که می آید
نمی دانم چرا...
تمام در و دیوارهای دلم به هم کوبیده می شوند!!؟
نظرات() | نوشته: شاعر | یکشنبه 13 فروردین 1391 | ادامه مطلب...
|
|
از پشت رنگین کمان محو باغچه شده ام و دارم آب پاشی می کنم...نعناها و کوکب ها پاجوش زده اند... رازقی ها ساعتی اناری کاغذی یک عالمه برگ کوچک درآورده اند... بذرهای ریحان که خیس می خورند کم کم بنفش می شوند... یاد ریحان هایی می افتم که پارسال باغچه را پرکرده بودند و گل هایی که امسال نیستند... یک لحظه دلم تنگ می شود... از همه بیشتر جای گل محمدی خالی ست...
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 11 فروردین 1391 | ادامه مطلب...
|
|
|
|
خدایا ... خودت برای ما دعا کن
 بهار بدون تو یعنی پاییز تقویم به گور پدرش می خندد...
نظرات() | نوشته: شاعر | سه شنبه 1 فروردین 1391 | ادامه مطلب...
|
|
میدانم
همین روزها
من و این جاده
ختم به خیر می شویم...
نظرات() | نوشته: شاعر | پنجشنبه 18 اسفند 1390 | ادامه مطلب...
|
|
دشمن هر روز از یه چیز میترسه یه روز از سپیدی قلب ها / یه روز از لباس سبز سپاه / یه روز از لباس
خاکی بسیج / یه روز از سرخی خون شهید / یه روز از چادر مشکی زن ها / یه روز از کیک زرد نیروگاه / . . . . دیروز هم از جوهر آبی سبابه ها
نظرات() | نوشته: شاعر | شنبه 13 اسفند 1390 | ادامه مطلب...
|
|
در خیابان که راه می روم
گیشه ها نگاه ام را نمی دزدَند. بیلبوردها هم. ماشین های چند ده میلیونی هم
که انگار نه انگار. دخترکان بزک کرده شهر هم حتی چنگی به دل نمی زنند. نه
اینکه زاهد شده ام و دنیازده. ساده ای اگر اینگونه انگاری. جوانی یک لا قبا
و غرق در دنیا که خسرالدنیایی را انتخاب کرده است این حرف ها برایش حرف
مفت است.
دنبال چیز دیگری است دلِ از سنگِ این بیچاره. این دل زدگی ها شاید
علائم وقوع یک فاجعه است. نه قتل و آدم ربایی و سرقت از بانک و ... که
فاجعه ای عظیم تر. دلی به وسعت سال ها عجز و لابه و اشک و آه، حالا به این
روز افتاده است. غارت زده شده. شیاطین غارتش کرده اند.
افسوس من اما این است. حتی یک مرد هم در این
دل مُرده پیدا نمی شود. یک خمینی. نه. حتی یک نوجوان چهارده-پانزده ساله که
شورش بیشتر است از شعورش. عالم را امواج بیداری اسلامی بِبَرد دل ما را
خواب غفلت می برد برادر. این «ما» همان «من» است که گُنده شده است با من من
هایش.
جراتش را داشتم خود زنی می کردم. باید پیدایش
کنم. دعای شما به این خودزنی کمک می کند. این «من» را باید زد. بد عادت
شده است. هرچه خواسته چَشمی شنیده است. کاش خدا می زد توی گوشش...
نظرات() | نوشته: شاعر | شنبه 6 اسفند 1390 | ادامه مطلب...
|
|

با یه ماشین تویوتا داشتیم از منطقه یه سمت شهر بر می گشتیم
زمستان بود. هوا هم بسیار سرد و استخوان سوز
در بین راه ، یک مرد کُرد رو با زن و بچه اش دیدیم که کنار جاده ایستاده بودند
شهید چیت سازیان به محض دیدن آنها زد روی ترمز
خیلی سردشون شده بود و از سرما به خود می لرزیدند
علی از مرد کرد پرسید: کجا می رین؟
گفت: کرمانشاه
علی: رانندگی بلدی؟
مرد کُرد: بله بلدم!
تعجب کرده بودم ، مرد کُرد هم تعجب کرده بود
اما علی به خاطر اینکه مرد کُرد و زن و بچه اش راحت باشند ، ازش خواست که پشت فرمون بشینه
بعد به من گفت: سعید ! بپر بریم عقب بشینیم
.... ماشین حرکت کرد
خانواده ی کُرد جلو و ما هم در آن سرمای زمستان عقب تویوتا
آنقدر سرما آزار دهنده بود که هر دو مچاله شدیم
دیگه نمی تونستم تحمل کنم
از دست علی عصبانی شدم و بهش گفتم:
این چه وضعشه؟
آخه مگه تو این آدم رو می شناسی که اینقدر بهش اعتماد کردی و خودمون رو به این روز انداختی؟
علی با اینکه از سرما به خودش می لرزید ، خنده ای
کرد و گفت: بله می شناسمش! اینها دو سه تا از اون کوخ نشینانی هستن که
امام فرموده به تمام کاخ نشین ها شرف دارند
ما هر چه داریم از اینهاست
تمام سختی هایی که ما توی جبهه می کشیم ، به خاطر اینهاست
حالا فهمیدی اینها کی اند؟
خاطره ای از زندگی شهید علی چیت سازیان
منبع: حکایت فرزندان روح الله ۱ ، صفحه ۶۴
نظرات() | نوشته: شاعر | پنجشنبه 4 اسفند 1390 | ادامه مطلب...
|
|
|
شما قضاوت کنید
1- شخص توهین کننده به فائزه هاشمی و پدرش به 8 ماه حبس و ۵۰ ضربه شلاق محکوم شد.
2- فائزه هاشمی به جرم توهین به مقامات و فعالیت تبلیغی علیه نظام و مصاحبه با ضد انقلاب و حضور در اغتشاشات خیابانی و و و و و به 6 ماه حبس محکوم شد
نظرات() | نوشته: شاعر | سه شنبه 2 اسفند 1390 | ادامه مطلب...
|
|
|
|
راستی
آن پیرزن تنهایی که توی کوچه ی ما همیشه ی خدا از لای در خانه شان چشم به راه پسرش بود
مُرد. |  |
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 21 بهمن 1390 | ادامه مطلب...
|
|
|
|
|
|
فقط یک جمله ...
به خانه شدم جفای همسر دیدم
در کوچه شدم قاتل مادر دیدم...
نظرات() | نوشته: شاعر | پنجشنبه 29 دی 1390 | ادامه مطلب...
|
|
سلام دوست قدیمی!
به خدا تقصیر تو نیست
که من دنبال دوست های جدید می گردم
به خدا تقصیر تو نیست...
نظرات() | نوشته: شاعر | پنجشنبه 29 دی 1390 | ادامه مطلب...
|
|
بوی مهربانی ات می آید ارباب … کجا ایستاده ای در مسیر باد ؟
از
پرهاى سوخته و خیمه هاى خاکستر، چهل روز مى گذرد؛ از شانه هاى بى تکیه گاه
و چشم هاى به خون نشسته، از لحظاتى که سیلى مى وزید و صحرا در عطشى
طولانى، ثانیه هایش را به مرگ مى بخشید.
حالا چهل روز است که مرثیه هامان را در کوچه هاى داغ، مکرر مى کنیم. چهل شب است که بر نیزه شدن آفتاب را سر بر شانه هاى آسمان مى گرییم. «اى چرخ! غافلى که چه بیداد کرده اى».
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 23 دی 1390 | ادامه مطلب...
|
|
|
باز هم جمعه...
آن اسب آمد اما آن مرد را نیاورد...
نظرات() | نوشته: شاعر | جمعه 16 دی 1390 | ادامه مطلب...
|
|
|
|